محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4752
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ما بين صفا و مروه اين نيم نيزه را در ابو جعفر فرو برم . » گويد : اين سخن به عبد الله بن حسن رسيد و وى را منع كرد و گفت : « در جايى بزرگ هستى و راى من اين نيست كه چنين كنى . » گويد : يكى از سرداران ابو جعفر به نام خالد پسر حسان كه او را ابو العساكر مىگفتند و سالار هزار كس بود با عبد ويه و يارانش همدل شده بود . ابو جعفر به دو گفت : « به من بگو ، تو و عبد ويه و عطاردى مىخواستيد در مكه چه كنيد ؟ » گفتيم : « مىخواستيم چنان و چنان كنيم . » گفت : « كى منعتان كرد ؟ » گفت : « عبد الله بن حسن . » گويد : پس او را سر به نيست كرد كه تا كنون ديده نشده است . حارث بن اسحاق گويد : وقتى ابو جعفر ، عبد الله را به زندان كرد در جستجوى دو پسرش سخت بكوشيد ، يكى از خبر گيران خويش را فرستاد و همراه وى از زبان شيعيان نامه اى به محمد نوشت كه از اطاعت و آمادگى خويش سخن داشتند ، مال و تحفه هايى نيز با وى فرستاد . گويد : آن مرد به مدينه رفت و به نزد عبد الله بن حسن در آمد و در بارهء محمد از او پرسش كرد كه به دو گفت : « در كوهستان جهنيه است . » و گفت : « بر على بن حسن ، مرد پارساى ملقب به اغر كه در ذى ابر جاى دارد گذر كن او ترا راهنمايى مىكند . » گويد : آن مرد بنزد على بن حسن رفت كه وى را راهنمايى كرد . گويد : ابو جعفر دبيرى براى كارهاى محرمانه داشت كه شيعه بود و قضيهء آن خبر گير و منظور از فرستادن وى را براى عبد الله بن حسن نوشت ، وقتى نامه به عبد الله رسيد بترسيدند و ابو هبار را پيش على بن حسن و محمد فرستادند كه آنها را از آن كس بر حذر بدارد ابو هبار برفت تا پيش على بن حسن رسيد و از او پرسش كرد ، گفت كه وى